زیباترین زیبایی ها
گر نگه دار تو آنست که من می دانم ..... شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
انتخابش سخت است تو چه طعمی را دوست داری ؟ همه اش خوشمزه است . به نیابتت شکلاتی اش را انتخاب خواهم کرد . خواهد پرسید چند سالگی ؟ من اگر شمع بخرم چه کسی خاموشش کند ؟! باشد ... به نیابتت من خاموشش می کنم . سنت را خواهم گفت . چه شمع زیبایی ! به ان مغازه ی تابلو فروشی خواهم رفت . آنچه را می خواهم می خرم آن تابلوی ... نه نمی گویم ... می خواهم شگفت زده شوی . باز خواهم گشت ... آری همه را خریده ام ، خیالت راحت ... بادکنک و ریسمان رنگی ، کاغذ ای رنگی ، همه چیز آماده است . وقت آمدن مهمان هاست . چه کسی مهمان جشن من و توست ؟! جز خدا هیچ کسی . شمع ها در انتظار نفس گرم توئن . آرزو باید کرد . چه ؟ نمی دانی ؟ باشد ... باز من به نیابتت آرزو خواهم کرد ، اما ... هدیه ات باشد تا زمانی که خود آن را بگشایی . و در آخر ... تو بدان به نیابت خود می گویم : میلادت مبارک ای زیباترین رویای زندگی ام ، دست خدا می سپارمت تا پاک زندگی کنی همان گونه که پاک به دنیا آمدی . بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی شود جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و خمار من بی تو بسر نمی شود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بی تو بسر نمی شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی بی تو بسر نمی شود دل بنهند بر کنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو میکنی بی تو بسر نمی شود بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی شود خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من مونس و غمگسار من بی تو بسر نمی شود بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود هر چه بگویم ای صنم نیست جدا ز نیک وبد هم تو بگو ز لطف خود بی تو بسر نمی شود ناگهان دیدم سرم آتش گرفت سوختم ، خاکسترم آتش گرفت . چشم وا کردم ، سکوتم آب شد چشم بستم ، بسترم آتش گرفت . در زدم ، کس این قفس را وا نکرد پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت . از سرم خواب زمستانی پرید آب در چشم ترم آتش گرفت . حرفی از نام تو آید بر زیان دستهایم ، دفترم آتش گرفت ( امین پور ) به مناسبت این روز قشنگ یکی از شعرایی رو که در اولین روز تاسیست گذاشتم رو می ذارم . شعری که خیلی دوستش دارم : بی تو هیچم به خدا پیش دل من بنشین قدر این سینه ی پر مهر بدان در دل خسته بمان. ... منم و خانه ی ویرانه ی دل بی تفاوت مگذر از در میخانه ی دل مشکن ساغر امید مرا ... ای همه هستی من این نفسها بخدا ارزان نیست بر نمی گردد هیچ شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا آه شاید که نبینی دگرم ... بعد من در قفس هیچ نماند به جز از مشت پرم که نمی ارزد هیچ ... بنشین پیش دل من بنشین قدرم امروز بدان که بدام تو اسیرم ای دوست و خدا داند و تو از همه هستی خود بی تو سیرم ای دوست ... سخن از عشق بگو با دل من که ندارد دل من جز به تو با کس سخنی همچو یک ذره مرا زیر این گنبد نیلی مکن از بند رها صحبت از آه و دمست ... آه بی سوز محبت نفس سرد غم است و دم خالی از عشق مرگ درد آلودیست که رسد پیش تر از مرگ وجود --------------------------------------- تولدت مبارک دوست من به چهره ات لبخند زدم پنداشتی دیوانه ام ، سپس گریستم پنداشتی افسرده ام ، داستان های تاریخی ، عشق های اساطیری را پیش کشیدم ، گفتی : عشق سالهاست که مرده است ، از صداقت کودکانه ام ، شعر های دوران کودکی را خواندم ، زیر لب زمزمه کردی : چه ابلهانه ! حال می خندم و می پندارم که تو عاقلترینی ، می گریم و می پندارم که تو شادترینی ، داستان های تاریخی ، عشق های اساطیری را پیش می کشم و می گویم : عاشقترین زنده ی دنیام . از صداقت کودکانه ام ، شعر های دوران کودکی را می خوانم و زیر لب زمزمه می کنم : دوستت دارم ای قشنگ ترین بهانه ام . یادگاری ات را هر روز و هر شب می بوسم ؛ تا شاید یاد آرم روز خوش آشنایی را ، تا شاید از یاد ببرم روز تلخ جدایی را ، اما اینک اینچنین نیست ... هر چه می بویم ، هر چه می بوسم آن یادگاری را ، افسوس ؛ افسوس که تنها روز تلخ جدایی یادم است و بس ... لحظه ی بی اعتنایی یادم است و بس ... مگذار عشقم به تو را حس کودکانه بخوانند . بشنو ، بشنو این همه سوداگری را ... بشنو ، صدای شکستن قلب کوچکم را ... این صدا برایت آشنا نیست ؟ شاید ... شاید روزی دل تو را هم شکسته باشند ! آخر این مردم سنگ دل کارشان این است . زیر چکمه های آهنین کلامشان ، خیلی آسوده دل ترد و شکننده ات را خرد می کنند . تو را همچون عروسک کوچک خیمه شب بازی که تمام توانش به ریسمان های نازک آویزان شده به آن است به بازی می گیرند . مگذار مرا به بازی بگیرند . مگذار حسم را زودگذر بدانند . تو بیا و منجی ام باش . مرا از دست این ملت رها کن . مرا از دست گرگان به ظاهر انسان ... مرا از دست فولادین آنان رها کن . تو مرا دریاب ... تو ببین حال و روز مرا ... تو ببین چه ساده خردم می کنن . مرا هیچ کس باور ندارد . همه می پندارند که تمام آه من نیرنگ و فریب است . همه مرا دروغگو می دانند . مگذار دلیل دل بستنم به تو را تنهایی بخوانند . من تنها نیستم . تا خدا با من است تنها نیستم . من اگر دل بسته ام بر تو که رویای منی ... همه سرچشمه از آن چشمان سیه دارد . همه دل بستگیم برای دل پاکت ، همه زان رویای شب آغازین دل بستن است . گرزمن عالم و آدم پرسند ، که این عشق خیالی ز کجا آمده است ؟ پاسخشان یک کلام است : چه پیامی دارد ؟ بلبل خوش خبر عید چه خواهد گفت به من ؟ از یار پیامی دارد ؟ او را چه به یاد من ؟ او چه داند ماه ها انتظار یعنی چه ؟ او چه داند بی قراری وقت تحویل سال یعنی چه ؟ او چه داند چشمان بی تاب یعنی چه ؟ او چه داند بی همسفر در خاطرات نداشته سفر کردن یعنی چه ؟ آری او نمی داند . گر آن بلبل خوش خبر عید بیاد گویمش از راز دل . همه لحظه های تلخ بی تو بودن را به او خواهم گفت . به او می گویم که چه حسی دارد دوست داشتن بی توقع . آری به او می گویم که چه سخت است بی بال و پر پرواز کردن تا اوج . می گویمش تا به تو بگوید که چه حسی دارد رقص عروسک ها در جشن سالروز دل بستن . آری همه را می گویم . تو تواناییش را داری ؟ تو چه پاسخ خواهی داد ؟ تو جوابی داری ؟ تو مقصر نیستی . مقصر دل بی کس و تنهای من است که به هر که دل ببندد بی ثمر است . تقصیر از دل شیشه ای من است . آن قدر شیشه ای است که تمام مهر و محبتم از درونش از دور دست ها پیداست . صاف و ساده ... بی ریا . آری تمام تقصیرها با من . تو مبادا دل خویش بیازاری ؟! تو بخند . تو بخند حتی اگر به علاقه ام بخندی . تو برقص . آری تو برقص حتی اگر در مجلس عذاداری قلب شکسته ام باشد . همه تقصیر ها با من . همه و همه با من . تو با بهار باش ، بی خزان ... این منم که وجودم خزان زده است . اسم من باشد خزان ... نام تو باشد بهار ... چه دوریم از هم ! فصل ها هرگز نمی رسند به هم . تابستان بین ماست . زمین همواره می چرخد ... بدون توجه به فاصله ی ما ... تو همان بهار بمان ... مبادا به خاطر من خزان شوی ! تو بمان ... بهار در راه است . ماه آغازین ، فروردین ... چه پیامی دارد ؟ بلبل خوش خبر عید چه خواهد گفت به من ؟

| Design By : Night Skin |


